دلتنگی واقعا چیز عجیبیه...
یه حس غریب یه موجود ناشناخته که میاد درست وسط قلب و مغزت میشینه و دست میکنه تو تموم فایل ها و کشوهات بین همه ی کوچه های ذهنت قدم میزنه و برات کلی خاطره و احساسات و فانتزی ردیف میکنه از ادمی که ازت دوره...
میدونی دلتنگی ادمو احساساتی میکنه،یا شاید هم احساساته که ادمو دلتنگ میکنه دقیقا نمیدونم کدومشه ولی میدونم وقتی دل تنگ میشی یه ادم دیگه میشی...
میشی کسی که شاید حتی خودت هم از خودت تعجب کنی و تو چشمای آینه زل بزنی و بگی لعنتی این کارا چیه دیگه اع خجالت بکش بلند شو به کار و زندگیت برس...
ولی همون موجود کوچولویی که جا رو تو دلت تنگ کرده یهو پا میکوبه به دیواره های قلبت و ادای بچه های نق نقو ی فیلما رو در میاره تا تو دوباره و دوباره بهش توجه کنی و نتونی نادیدش بگیری....
حس میکنم ادمایی که یهویی خیلی عوض میشن دلشون خیلی تنگه... ادم بزرگا بچه میشن...بچه ها بزرگ تر و عاقل تر میشن... بعضیا بهونه گیر میشن و بیشتر حرف میزنن یه عده هم ساکت تر از همیشه به نظر میرسن...بعضیا خودشونو تو اتاق حبس میکنن یه سریا هم تحمل دیوارا رو ندارن و زیر سقف اسمون قدم میزنن...بعضیا گریه میکنن بعضیا بیشتر میخندن...هر کس پشت یه در قایم میشه که فراموش کنه به جونور کوچیک تو وجودش نیاز داره پیش یکی دیگه باشه و باید بره تحویلش بده تا دلش باز شه و دیگه تنگ نباشه...
البته میدونی گاهی وقتا بعضی دلتنگیا همیشه ی همیشه میمونن :) مثل یه حفره میشن که پر نمیشن و باید بهشون عادت کنی...
ادمایی که دلتنگن انگار که میخوان از خودشون فرار کنن از دنیا از همه ی ادما فرار کنن و هیچ چیز و هیچ کس نباشه جز اون کس یا چیزی که باید...
اونایی که بلدن ساز میزنن اونایی که نمیتونن موزیک گوش میدن یه عده میخونن و بعضیا قم به دست میشن تا بنویسن یا بکشن یا هر کار دیگه ای یه سری ها هم ورزش میکنن آشپزی میکنن ولی میدونی تهش اخر شب وقتی با همه ی احساس رضایت سرتو میزاری تو بالشت یکی در گوشت میگه پیس پیس یادت نرفته که الان به کی نیاز داری درسته؟ و اینا نا کارآمد ترین روش های رفع دلتنگن ان!
میدونی منم درست بلدش نیستم شاید نمیتونم درکش کنم ولی میدونم که خیلی دلم تنگه و تو تنهایی کسی هستی که میتونی درستش کنی!
برچسب:
نویسنده: پرنیا شجاعی